X
تبلیغات
رایتل

آیناز

سلام بچه ها

خوبید؟ من که خوب نیستم دارم میمیرم دیروز صبح دخترداییم با بچه ش(6سالشه)اومدن خونمون تا الان واسه این ناراحت نیستم چرا اومدن واسه این ناراحتم که الان دیگه واسم مخی نمونده آیناز(دخترش)انقدر حرف زد که من فکم درد گرفت راه میرفت صحبت میکرد میومد منو بوس میداد دوباره حرف میزد هی میگف بازی کنیم ،کامپیوتر بریم ،تمشک بچینیم،آخرسر واسش انیمیشن زدم اونم خسته یه بالشت گرفت روزمین گذاشت که نگاه کنه من روصندلی داشتم نگاه میکردم یه جای کارتون خیلی باحال بود خندم گرفت نگاش کردم که ببینم اونم میخنده دیدم خوابیدهدوباره ساعت10:30بلند شد شام خورد گفت که من باهات رو تخت میخوابم منم که چیزی نمیتونستم بگه اومد باهم دراز کشیدیم  مامانم اومد بغلش کردبهش گفت من تو خواب بهش لگد میزنم که بعد ار15دقیقه کنفرانس قبول کرد که بره پیش مامانشمنم گرفتم خوابیدم صبح رفتم دستشویی اومدم دروباز کنم بیام بیرون دیدم پست دره هول خوردم

بعدش دوباره واسش باربی زدم تا باباش اوند دنبالشون یه خورده اومد نشست موقعرفتن بهم میگه اگه بزاری روکامپیوتر باشمو شب پیشت بخوابم بهم لگد نزنی میمونم

قیافه من..

کامپیوتر...

مامانم...

درکل خیلی دوسش دارم دختر بانمکو زبون ریزیه

[ دوشنبه 4 شهریور 1392 ] [ 13:43 ] [ ღ♥Marzieh♥ღ ]

ابزار هدایت به بالا این جمله در وبتون نمایش داده نمیشه پس لطفا پاکش نکنید